![]() |
![]() |
|
| مهم نیست چی مینویسم مهم اینه تو چی میفهمی............ |
|
درود......... نمیخواستم دیگه بنویسم اما جای دیگه ای برای حرف زدن نداشتم الان سه روزه که خوابم نمیبره.صداش خوابش فکرش نمیزاره بخوابم.نمیزاره زندگی کنم.رفقای خوب بعضیا هستن که به کمک وبلاگ و اینا که خودشونو به موش مردگی میزنن میان و همدیگه رو بیچاره میکنن . میان و دنبال دوست میگردن نمیگم گناه داره یا شرعا درست نیست و اینا. من ملا نیستم اما دلم میخواست مثل قبل که بعضیاشون خود کشی کردن و بعضیاشون دیگه نمینویسن بود که واقعا حرف دلشون رو میزدن و فیلم نبود.
همشون دونه دونه رفتن و حالا هم نوبت منه که برم . برم و تو شکستم عبرتی بگیرم و زندگی کنم و دیگه اشتباه نکنم.الان نزدیک دو ماه از رفتنش میگذره میدونم بر نمیگرده و میدونم که الان خوشحال و خوشبخت و اصلا به فکر من نیست.اما خداییم هست بدرود............. اشغال جهنمی |
|
بعد از این مدت هنوز روز و شب التماس میکنم که برگرده نمیدونم چرا رفت اما میدونم که من هیچ وقت بهش بدی نکردم هیچ وقت اذیتش نکردم.همیشه عاشقش بودم هنوزم هستم.حتی به این فکر نمیکردم که باهاش سکس داشته باشم.عاشقشم هنوز. نمیتونم فراموشش کنم عکسش تو گوشیم .......... وقتی نیگاش میکنم احساس میکنم قلبم داره از تو سینم در میاد.نمیدونم یه دختر از دوست پسرش چی میخواد.محبت .پول.قدرت.ثروت.کدومشو من کم گذاشتم براش که اینطوری بدون حتی اینکه بهم بگه چرا ولم کرد و رفت.حتی جواب اسام اس هامم ندادو اخرشم گوشیشو خاموش کرد دوستاش میگن که یه دوست پسر جدید پیدا کرده و اون براش گوشی و سیم کارت خریده.اما من قبول ندارم چون همون دوستش با پر رویی تمام زنگ زد و گفت حالا که گلدیس ولت کرد با من دوست شو من همیشه دلم میخواست دوست پسری مثل تو داشته باشم.میگفت اون قدر تو رو نمیدونه. اما من دیگه نمیتونم عاشق بشم.نمیتونم. گلدیس تو که فهمیده بودی من یه دردی بزرگ تو سینم دارم چرا با رفتنت یه درد بزرگتر تو سینم گذاشتی.اگه نمیتونستی بمونی به من میگفتی یا اینکه نمیومدی.
یه عمر بدون اینکه به کسی خیانت کنم یا نامردی کنم زندگی کردم و اونوقت جز نا مردی هیچی ندیدم.فقط سیگار میکشیدم و یه سه چهار باریم که قرص بود اما الان فقط با سیگاری و پیرالژین اروم میشم و وقتی اثرش میره اهنگ میزارم و داد میزنم که خدا برش گردون.خدا چرا ولم کرد خدا برای چی این کارو بدون اینکه دلیلشو بهم بگه با من کرد مگه من چیکار کرده بودم خدا.اما نمیدونم خدا اگه هست چرا صدای منو نمیشنوه.نابود شدم نابود شدم و دیگه نمیخوام و نمیتونم زندگی کنم. تاریخ ۶/۱/۸۷ وقتی که عمل بشم معلوم میشه که زندگی خواهم کرد و باز زجر خواهم کشید یا اینکه زیر تیغ خواهم مرد.دلم میخواست بیاد و بخونه وبلاگمو.بهم بگه چرا اینطوری ولم کرد.و بدونه که هر وقت برگرده اگه زنده باشم عاشقشم.دلم میخواست گزارش دکتر رو برای عملم ببینه و نگه که دارم دروغ میگم گزارش ازمایشم رو میخواستم ببینه اما اون دیگه دلش نمیخواد حتی منو ببینه اونم یک لحظه.نمیدونه که دیگه از وقتی رفته نه خواب دارم و نه غذا.نمیتونم هیچی بخورم.دلم برا خواهرم میسوزه وقتی منو بغل میکنه و گریه میکنه و میبینه که من دارم زجر میکشم.چی کار کردم که اینقدر از من متنفر شد نمیدونم.چرا هیچکس درک نمیکنه وقتی ادم عاشق باشه و شکست بخوره مثل اینه که قلبش داره تیکه تیکه میشه.هر لحظه تو قلبش درد حس میکنه خفگی باهاشه نا امیده و پر از کینه و سوال.نمیتونم درسامو بخونم.حوصله ی غذا درست کردن و خوردن و خوابیدن و ندارم.فقط گریه میکنم و داد میزنم که خدا چه گناهی کردم که این بلا سرم اومد. چه حرفهای قشنگی میزد.دلم برای صداش تنگ شده برای لبخنداش برای حسام گفتناش.کاش میتونست درکم کنه . حال و روز منو بفهمه.دلم میخواد بالا بیارم و همه ی دردامو بریزم بیرون ولی نمیتونم روزهای عاشورا و تاسوا است.یه مدتی قسمتی از ایمانم رو از دست دادم به خواطر اینکه چرا خدا مردم اینطورین و انقدر ادما زجر میکشن و من نمیتونم کمکشون کنم.اما الان با رفتن گلدیس امیدهام ارزوهام و اخرین ذره ی ایمانم رو از دست دادم.نابود شدم.دیگه هیچی نیستم. فقط دلم میخواد برگرده بیاد و وبلاگمو بخونه شاید بفهمه چه دردی دارم میکشم.دلم میخواد تو این شبها خدا کمکم کنه که فقط ببینمش.چون تصمیم دارم شب شام غریبان برم خونشون و شام که میدن ببینمش.ادرس و همه ی چیزاشو در اوردم میتونستم گمش کنم اما من دوسش دارم و درسته که منو ول کرد و الان دارم زجر میکشم اما اگه اون خوشحال و خوشبخت باشه من هم هستم.دلم میخواد ایمانم برگرده لااقل یه زمانی تو این شبها اروم میشدم اما الان هر کاری میکنم اروم نمیشم.اگه اون خوشبخت من هم خوشحالم و میدونم به خواطر زجری که کشیدم خدایی هم هست که منو دیده ................. دلم میخواد این اخرین مطلبم رو به عشقم گلدیس تقدیم کنم و بگم تو هر چه قدر هم به من بدی کنی من دوست دارم و با تمام وجود عاشقتم. عشقم عزیزم بدون که من واقعا عاشقت بودم و ابراز میکردم و تو نمیدیدی امیدوارم هیچوقت تو عشق شکست نخوری میدونم نخوردی چون درکم نکردی وقتی رفتی.ارزو میکنم که خدا زجر منو دیده باشه.ارزو میکنم دانشگاه قبول بشی .میدونم خیلی راحت راموشم کردی ولی میخوام بدونی که من هیچوقت فراموشت نمیکنم با عشق میبوسمت. حسام الدین نوری . اشغال جهنمی. دوستان تنهاییم بدرود..................... خسته ام.از عشق از زیستن از سکس .پول.قدرت و خدا دیگر به هیچ چیز ایمان ندارم نمیدانم حقیقت و خدا کیست و چرا باید زیستن را نعمت بدانم زیستن نعمت نیست زجر است................. شبها را به روز میرسانم و روزها را به شب تکرار زیستن سرشار از تکرار نا امیدی گوشه گیری تیغ بر دست و دردی وحشتناک خونریزی.به سوی پشت بام میدوم شب.برف.سرما دستانم را میگشایم و قطرات خونم را به باد میسپارم سقوط میکنم خوشحال . و فریاد میزنم لعنت به زندگی لعنت به عشق و لعنت به انسان جسم بی جان من روی زمین و میگوید بدرود زندگی بدرود
امروز شام غریبان رفتم خونه عشقم نظری میدادن.قیمه و فسنجون.دیدمش وقتی دیدمش دلم میخواست داد بزنم و زار بزنم و بغلش کنم اما خونوادش بودن. ای کاش بر گرده . من دوسش دارم و اگه امروز رفتم که ببینمش فقط برای این بود که بدونه چقدر براش ارزش قائلم و چقدر دوسش دارم. گلدیس عزیزم من اگه اومدم اونجا فقط برای دیدن تو ومده بودم و با اینکه مادر و پدرت میدونستن و احتمال داشت به فامیلات بگی و من یه کتک حسابی بخورم ولی من نمیترسیدم چون هدفم این بود که بدونی بعد از این همه مدت هنوز عاشقتم و اومدم که تو رو ببینم اما اگه تو نمیخوای با من باشی باشه من میرم . ۵ عید منتظر زنگت هستم چون ۶ عید میرم عمل . گلدیس جان من دوست دارم و اگه همه چیز به هم ریخت برا این بود که دوستات حسودی کردن و میونه ی ما رو به هم زدن و ما رو جدا کردن اما تو چرا از من متنفری؟ گلدیس عسلم دوستت بهم پیشنهاد داد و من جوابشو دادم. اگه تو نباشی من مجرد میمونم تا برگردی . عزیزم.همه ی زندگیم میدونی که من هرگز به تو دروغ نگفتم و میدونی حرفی که میزنم پاش وای میستم.گلدیس یه کم به من فکر کن که از دوریت مریض شدم و دیدی چه قدر لاغر شده بودم.همه ی امیدم این بود که تو رو ببینم گلدیس من برگرد. دوست دارم تا ابد..................... از همه ی دوستان خواهش میکنم که برام دعا کنید تا عملم به خیر و سلامتی بگذره و برای برگشتن عشقم دعا کنید واقعا نیاز دارم به دل پاک شماها که برای برگشتن عشقم دعا کنید.ممنونم پست اخر تقدیم به عشقم گلدیس. |
|
خداوندا. این درد کی تموم میشه؟من دوست داشتم و تو درک نکردی حالا میگی دوست پسر جدیدت خیلی دوست داره؟مگه من چی کار کرده بودم حتی یک بار هم بهت فحش نداده بودم اما
اما شما ها دوست دارید چوب بالا سرتون باشه.چرا خواستی هی علکی منو غیرتی کنی؟از زجر کشیدن من لذت میبردی؟چه گناهی کرده بودم که دوست داشتی عذابم بدی؟خیانت دیده بودی؟چرا سر من تلافیشو در اوردی حالا تازه با اون پسره رفیق شدی هیچی نشده میگی انقدر دوست داره؟یک سال تمام با عشق تو اما حالا........ کی این درد تموم میشه. کی خلاص میشم؟هر شب داد میزنم و میگم خدایا برش گردون خدایا یه کم منو درک کنه اما هیچ اتفاقی نمیافته.کاش میفهمیدی چقدر دوست دارم.من تو زندگیم هیچ وقت خوشی نداشتم و فقط ارامشم تو بغل تو بود خسیس شدی و اونم ازم گرفتی؟ لعنت به عشق لعنت به زندگی لعنت به قسمت مزخرف خدا.لعنت به امتحان کوفتی خدا.لعنت به جنسیت.لعنت به خیانت . |
|
روزی را که زیستم به یاد ندارم. روزی را که متولد شدم محکوم به زیستن شدم دوران را گذراندم و حال به این جا رسیدم. ما تاریکی ها دوست داریم سایه باشیم و دیده نشیم و زمانی که سایه شدیم میبینیم دل همه ی ادمها تاریک است و دیگر ما دیده نمیشویم. سعیمان را میکنیم که دیده شویم که ما نیز تنها نباشیم که ما نیز دوست داشته شویم. اما هدف دور مینماید غیر ممکن است که با سیاهی تکامل را احساس کنی و باز به دنبال تکامل در روشنایی باشی حال میپرسی به کدامین گناه مجازات من تنهاییست؟اما بگذار زبانم بسته باشد که جوابم این است. خدا وند تو را عذاب نداد بشر نادان و بی شرف او تو را عذاب داد.تو هستی که راه درست را یافتی و این تو هستی که درست را رفتی پس در دنیای زندگان جایی نداری روزگاری ارزو میکردی که بمیری تلاش های فراوان کردی که بمیری اما ترسیدی از خدا خواستی تو را خودش خلاص کند و اکنون ارزویت بر اورده شد و او تو را به واسطه ی بیماری میمیراند. در زندگی در اعماق تنهاییت چه کارها که نکردی اما ارزوی مرگ کردی و حال از مرگ میترسی اما راه بازگشت نداری.دعایت بر اورده شد.تو انسان پاکی هستی؟نیستی؟کیستی ؟چیستی؟گویا تو به سوی چیزی به نام جهنم خواهی رفت اما تو در دنیا جهنم را به چشم دیدی. در ان عذاب کشیدی رنج ها دیدی و تنهایی ها کشیدی عاشق شدی و خیانت دیدی دل شکستی نابود شدی گرسنگی تشنگی دعوا و در گیری با پدر مادر همه و همه و فریاد میزنی که ای خدا مرا بکش! ارام باش فرزند تو خواهی مرد. زمانی که تمام زجر ها را کشیدی خواهی مرد.اکنون بعد از سالها شکنجه و احساس بی عدالتی خداوند میبینی که عاشق خداوند شدی. نمیبینیش.نمیشنویش. اما احساسش میکنی میگویی که چرا تنهایی؟ و چرا خیانت میبینی؟من به تو میگویم همه از سر سادگی و صداقت و رو راستی توست.و شامه ی تیز بشر برای یافتن خوش گذرانی به قیمت نابودی تو. حتی به قیمت فروختن شخصیت مغرورش با گفتن کلمه ی دوستت دارم! من دوست تو هستم!من پدر تو هستم! من .......من........من تنها زندگی کن تا اسیب کمتری ببینی.و اکنون حس میکنی که خداوند تنها زیستن را دوست دارد پس ارام میشوی و در ارامش حس میکنی که خداوند تو را که تنها زندگی میکنی را نیز دوست دارد. ادمی دروغ است .تمام زندگی دروغ است چرا که بشر بی عرضه زاده شده و بی عرضه خواهد مرد.توان این را ندارد که بگوید دوستت دارد و تا اخر عاشق تو باشد.جرئات این کار را ندارد. قدرت ندارد که دوست خوبی برایت باشد و زمانی که نام دوست بر خود نهاد تا اخر واقعا دوست تو باشد و زیر پایت را خالی نکند.پدر شود و بتواند بار مسئولیت تو را به دوش کشد.مادری باشد که درک زجه های نوزادی تو را تحمل کندو ابراز سیری از دست تو را نکند. بشر این است.ضعیف و در عین حال بی رحم. حال از مرگ نمیترسی و برای ان لحظه شماری میکنی و میبینی که درست ارزو کردی و از خدا چیزی خواستی که او نیز برای تو میخواست تو خواهی مرد و به خوشبختی خواهی رسید به دور از نیاز به جنس مخالف به قیمت شکست.به دور از نیاز به .درس .کار .پولدوست و.......... تو شامل رحمت شدی اما دوست داری که از تنهایی خلاص بشی نامردی . خیانت . نابودی روحت و همه را به جان میخری که تنها نمانی و تنها نمیری .دوست داری یک نفر در دنیا عاشقت باشد.دوست داری که یکی برایت بمیرد.دوست داری که اگر مردی یکی باشد که بر سر خاکت گریه کند. دوست داری اغوشی باشد که تو در ان ارام گیری. اری اینها دوست داشتنی اند اما ایا حاظری به قیمت نابودی احساس عشق به این علاقه ها باز نامردی ببینی؟ تنها تر قبل بشی؟ تو نمیدانی حتی چه باید بکنی تو هیچ چیز نمیدانی و این مسیر زندگی تو به اخرت است. مرگ شروع زندگی جاودانه اما نه به قیمت از دست دادن چیزی به نام بهشت.ادمی موجودی است بی رحم که زمانی رحم داشت اما به واسطه ی انسان بی رحم شاهد خیانت شد پس او هم سنگدل و خائن شد . خیانت کرد و خائن ساخت . خیانت میکنند و خائن میسازند.در اخر اپیدمی خیانت تمام سرزمین خاکی و زمان بشری را خواهد گرفت و همه مبتلا به ان اما روزی زمان رهایی خواهد رسید و روزی انسانی خواهد بود که اگر ناراحت شدی بگرید. اگر گریه کردی بیمار شود . اگر بیمار شدی او بستری شود . اگر نیمه جان و به حال مرگ در امدی او هم با تو بمیرد. سر انجامی هست و زمان در گذر. اما مواظب باش که به جای موفق شدن حاظر نباشی که حتی به خاطر ودت هم در کنار نباشد را بپذیری تو تمام عمرت با پاکی و صداقت زیستی پس این حق توست که چنین خواسته ای داشته باشی. شاید عاشق تو نباشد و برای در کنار تو بودن هیچ تلاشی نکند. اما تو میتوانی تا اخر عمر با عشق به کسی که عاشق تو نبود زندگی کنی.سخت و زجر اور است. جیره ی زندگیت به واسطه ی این زجر نصف میشود اما زیباست و وی را سر خاکت شرمسار خواهد کرد.و هرگز فراموش نخواهی شد و دل وی حتی در کنار عشقش هم که باشد تو در ذهنش تداعی خواهی کرد. در قالب جسم نباش در قالب روحی باش سرگردان و عاشق زندگی ابدی و تاریکی و تنهایی.عاشق ذجر باش بگذار به واسطه ی عذاب کشیدن از بشر ضعیفبهشت ازان تو باشد.بگذار جهنمپاداشی برای بخشش خیانت انان در حق تو از طرف خدا به انها باشد زمان فریاد رسیده . پس فریاد بزن و بگو که کسی هستی که بشر نیستی که بشر بودن حقارتی بزرگ است اگر هم چیزی وجود نداشته باشد تو همان کسی هستی که توانستی واقعیت بشر را بفهمی.تو همانی هستی که توانستی از زندان جسمت فراتر روی . باز تو برتری. تو واقعیت هستی و واقعیت همان چیزی است که به نام مرگ ترس و تاریکی به همراه دارد و در قالب این ها شیرین و جاودانه است. . . . . . . اما واقعیت اینه که وقتی عاشق میشی هر کاری بکنی که ازش بدت بیاد بهونه تراشی کنی که بتونی فراموشش کنی میبینی هنوزم دلت میخواد باهاش باشی.هنوزم عاشقشی هنوزم با اینکه بهت دروغ گفته و تو صورتت وایستاده و گفته که ازت متنفره باز دلت میخواد باهاش باشی و هنوزم میمیری براش. و این زجریه که باعث میشه دیگه نتونی عاشق بشی. از خدا میخوای و التماس میکنی. نعره میزنی زجه میزنی که برگرده میگی که خدا تو قدرتشو داری اما چرا برش نمیگردونی جوابی نمیاد. و تو همچنان زجه میزنی.در اخر با باری از غم و ناراحتی تو افسردگی غرق میشی و دیگه کسی نمیتونه درت بیاره کاش درک میکرد و کاش میخوند. وقتی ادم عاشق لبخندای یکی باشه وقتی فقط تو بغل اون اروم میشه وقتی هر روز با عکسش میخوابه و بیدار میشه.چرا باید از دستش بده؟و چرا خدا با اونهمه قدرتش برش نمیگردونه تو که از خدا میلیاردها پول و ثروت و قدرت نخواستی فقط خواستی به عشقت برسی. اما باز جوابی نمیاد. اونموقع تو شکست خوردی و هیچ سختی مرد و خرد نمیکنه مگر از دست دادن عشقش. . . . . . .. اما زندگی اینطوریه پول و قدرت داشته باشی یه چیز بهت نمیده بالاخره فقط یه چی بهت میده نه همه چیزو لعنت به عشق لهنت به عدالت و لعنت به زندگی |
اکنون همانند کرمی در منجلاب غلطان در کثافات با دوز و کلک هایی که تنها برای میل کردن بیشتر از کثافات برای هم میبافیم! در گذران زندگی هستیم زیستن را تجربه میکنیم عشق را فراموش کنید چرا که عشق منشا دروغ است دروغهایی زیبا که سعی در تبدیل کردن عشقی که لیاقت اش را نداریم به یک درام چه فیلمهایی که در ان نقش ایفا نمیکنیم همانند حضرت مریم پاک نشان میدهیم! و میترسیم که گزینه ی نامردی بر روی ما نقش بندد سعی در از بین بردن گناه نداشتن لیاقت عشق را به گردن دیگری میاندازیم و خودمان را اسوده میکنیم اما ....... اگر انسان باشیم میبینیم که عذاب درون رهایمان نخواهد کرد. ساده تر ....... عشق یعنی کشک صحیح تر عشق یک طرفه و اونطوری که طرف دوم عاشق نمایی کند در حالی که نیست یعنی کشک عشق برای ما بازیچه شده است بریزید دور. نفرت تنها چیزیست که وقتی بروز کند تمام ظاهر و باطنش یکیست و خواهد سوزاند دروغ تهوع دیگر هیچ راهی برای ادامه ی مسیر کابوس نداریم زندگی به پایان رسید قرص. سیگار.مشروب و مرگ.......... بدرود.............. اما ادم سیب را به عنوان نمادی از عشق به حوا خورد ! تنهایی خداوند درد تنهایی و مجازات ادم اکنون عشقی که با قدرت بی پایانش ادم را به فلاکت نشاند و مارا ره پیمای مسیر وی اکنون در دستان ما همانند مهره ایست که هر لحظه به عنوان بازیچه در دستان ماست اکنون معنای واقعی عشق چیست؟ برایت میمیرم؟ بی تو نتوانم هرگز؟ اما به چه کسی میگویی؟ به بشر زضل کثیفی که تنها برای سرگرمی خود را عاشق تو جلوه میدهد؟ و با رل هایی قصد دارد که از چنگ عشق تو خلاص شود دروغ.... و باز دروغ! عشق خود خواهیست! عشق همان سیب است که منشا بدبختی ماست عشق خیانت است به روح خود در دنیای ما عشق به این معنی حاکم است تمامش کنید عشق بازی ها را تمام کنید |
|
dead mens chest مطالبی از وبلاگ قبلیم که بسته شد اگه عاشقی نخون برو بیرون حوصله ی بحث با تو یکی رو ندارم........! چشمانم را به اسمان میدوزم............ خیال خواب ندارم................. گویی تمام این سالها خواب بوده ام...... بغضی که گلویم را میفشارد فراغت از چشمانم می رباید.......... در اندک سو سوی باقی مانده از ذهن خسته ام.... اموخته هایم را مرور میکنم........ درخشش چشمانت..... زیبایی لبخندت..... درونی که تحمیلم میکنی.. چه نامیدیش؟ عشق؟دوستت میدارم؟ حالت تهوع دارم! همانی که عشقش نامیدی........ در کالبدبی روح زمان به دست فراموشی سپرده میشود...... وجز تکرار لبخندی مضحک!و گاه رنجور.... چیزی از ان باقی نمیماند...... همانی که عشقش نامیدی....... در کوله باری از خیانتها و هوس ها دفن میشود!........ تنها چیزی که باقی میماند...... هاله ی زجر اورنیازیست که احساسش میکنی...... همانی که عشقش نامیدی...... قلبت ظرفیت عظمتش را ندارد!.... همانی که عشقش نامیدی....... هرگز وجود نداشته...... اوج علاقه...... بی هیچ هوسی..... بی هیچ نیازی..... با روح پست حیوانیت سازگاری نداشته و ندارد؟! همانی که عشقش نامیدی.... چیزی نیست جز احساس نیاز........ به تن عریانی که به گونه ای غریزی خواهان ان هستی!!! اما هرگز به غبار تکرار نمی الاید! این است ظرفیت قلب و روح حیوانیت! و همانی که عشقش نامیدی..............................
شادمانیت را با هر چرخشی به رخ میکشی روح خرسندت را با چتر نجات فرو میفرستی زیر پاهایت اما سنگ فرش است تصاویر را به ذهن میسپارم
خود پسندیت را کناری بگذار خودت را نگیر همه میروند نمیتوانی بگویی که من عینی و حقیقی هستم تصاویر را به ذهن میسپارم
اضطراب در انتظار ماست وقتی هدیه ها را بسته بندی نمیکنند دور دست ها.خاک طلا حال همه ظرفها پاک و تمیز هستند ترس در انتظار ماست تا لحظه ای که اشکار شود پس به زنگار مبدل شد برای وعده ای غذای نیروساز برای مغلوب کردن!
نمیتوانی اندام بریده شده ام را ببینی وزن میرود اما خدا هر لحظه میماند نمیتوانی یکدفعه مرا ببینی تصاویر را به ذهن میسپارم
احمقی هستم در جستجوی کثافت سعی دارم تا فوق العده به نظر برسم
فقط یک انسانم در جدال با سایر انسانها برای خاک برای سرزمین انگاه که به ذرات شن بدل میشود
زندگی اما رویاست سرگردان در جویبارها در یک جریان به نظر اگاهانه است
همه ی انچه باقیمانده علیرغم ذهن خودخواه عشق پس از ان بارانها
میبینی که اندوه من حقیقی است فروپاشی دنیای مرا تماشا کن با این حال وانمود کن هیچکدام از ما سقوط را ندیده ایم ان زمان که به خاکم باز میگردم با دستانت مرا بگیر
علی رغم درد و اندوه ذهن خودخواه خجالت میکشم خجالت عشق پس از ان بارانها
اکنون جمجمه ات عریان به انهمه تلاش و تکاپوی حاصل فیلسوفانه لبخند میزند! به حمافتت خنده میزند که تو.......... از وحشت مرگ بدان تن در دادی! به زیستن با غلی بر پای و غلاده ای بر گردن. زمین مراد تو را..... اجداد مارا به بازی میگیرد. و اکنون.................. به انتظار ان که جاز شلخته ی اسرافیل اغاز شود. هیچ به از نیشخند زدن نیست. ادمها و بیمناکی دنیاشان. یک سر دوزخیست در کتابی که من لغت به لغت ان را از بر کرده ام...... تا راز بلند انزوا را در یابم. راز عمیق چاره را. از ابتزال عطش
زندگی گذران نطفه ای کور است در دنیایی از دیدنی هایی که حیف نمیتوانیم دید که نطفه کور است
|
|
زندگی را زیستن و زیستن را تلقین میکنم زیستن با خوشبختی اری خوشبختی لذت را در چه میجویی؟ ادمیان که مدعی رفاقتندو زمانی چنان برایت رفاقت نمایی میکنند که شرمنده میشوی ادمیانی که برای یه اشتباه کوچک رفیقانه تو را همانند مدفوع گربه ای خانگی به دور میریزند؟ انسانها جسمند و روح اما کدامین ........... و کدامین واقعا معنا دارد؟ لذت برای من سیگار و نوشیدنی خنک دیوانه کنندست اما برای تو چی؟ دوست دخترات؟ چیز گردیات توی خیابونای با کلاس شهرت؟ ماشین اسپورتت؟ رفیقایی که فقط برای ترس از خونه موندن باهاتن؟ میخواهم خوشحال باشم اما چیزی به معنای خوشحالی نمیشناسم خوشحالی چیست دید بهتر؟ بهتر زیستن؟ به معنای چه بهتر زیستن را چگونه میتوان معنا کرد تنها افسوس از زمانی که بود و گذشت و حال نیست و دیگر باز نخواهد گشت به سادگی افتادن سیب از درخت و به سختی خوردن سیب به عنوان میوه ی ممنوع برای ادم برای ادم حوا بود اما برای من چه کسی حوایی در این دنیا برای من ساخته نشده اما سیب همیشه برای خوردن من محیاست! زندگی برای عده ای من! موسیقی متال سرعت دیوانه وار بدون تفکر لحظه ای حادثه سیگار و گاهی درون سیگار...! اکنون زیستن را تلقین میکنم به امید روزی که مرگ بیاید دروغهایی باور کردنی دروغهایی زیبا زندگی ریباست و ما زندانی در بهشتی به نام زندگی اما زندان تنها به معنای جهنمیست که میتوان نام برد و انرا لمس کرد و اکنون باز بدرود........ |
|
عاشقم. عاشق سیگار کشیدنم چون همه ی لحظه های تاریکم با دود سیگار الودست حقیقت اینه که هیچکس واقعا به خواطر ت عاشقت نمیشه حقیقت چیست؟ غرق در تاریکی شدن یا غوطه ور شدن در روشنایی؟ حقیقت.قانون جنگل بکش تا زنده بمونی.بخور تا خورده نشی قانون پدر زمین زیبا زندگی کنید و پاداش من برای شماست تا محشور شوید اما چگونه میتوان زیبا زیست در حالی که همه جا مملو از کثافاتی به نام بشر است؟ بشر وحشی.موجودی کثیف چه به ظاهر و چه در باطن حال به چه می اندیشی؟به پاداش پدر زمین؟یا به مجازات؟ کدامیک برای تو در نظر گرفته شده؟ زندگی به نام جهنم اری زندگی به نام جهنم تنها پاداش و عذاب ادمی در این زندگی الوده به کثافت و سر در گمیست چشمانت را ببند و غرق در تاریکی باش زیستن را تلقین کن تا بتوانی در این زندان . در زندگی طاقت بیاوری اکنون اگر خوب بیاندیشی موجودیت تو تنها نخی از سیگار مارلبورو است که گوشه ی لبت داره میسوزه حال فریاد دیوانه وار کوبیدن خود به در و دیوار نوشتن داستان زندگیت روی سیگار و کشیدن ان و در اخر خط خطی کردن موجودیت خود از زندگی تنها راه رسیدن به ارامش توست اکنون کلمه ی یا حق. کدام حق؟ گرسنگی عده ای و سیری بیش از حد عده ای دیگه؟ نمیخواهم در سایه ی کلمات این دنیا بنویسم ازش دوری میکنم ادمی موجودی پست خنده های زیبا با لبانی اغشته به رنگ قرمز اتشین نگاهی پست به انچه که وی را جذب بر سوئ استفاده کرده احساس خفگی حرکت لرزان دستان تو به سوی گلوی وی برای پاک سازی موجودیت کثیف از روی زمین اما جهنمی در کار است سوال بکش و جهنم را در اغوش بکش ببخش تا جهنم را در اغوش کشد کدامیک؟ هر دو شامل یک چیز است عدالت بی معنا عدالتی که حتی سایه ای از ان وجود ندارد تنها عدالت من و تو کلت مگنوم ۴۴ نقره ای روسی است که تنها با یک اشاره عدالت اجرا میشود ماشه را بکش بنگ......! جسم بی جانت غرق در خون بر روی زمین! |
ادمکی در اسارت قانون روح در اسارت جسم بی ارزش! ادمی تسلیم هوس و زندانی افکارات بی معنی خوبی مغلوب بر زشتی انسان مغلوب انسان و واقعیت مغلوب افکارات و اعتقادات به ظاهر واقعی اکنون محیط به نام زمین و ادمی اسیر در زندان های انفرادی زمین . دنیایی زیبا با ارزوی روزی پاداش به نام بهشت! اما به کدامین پاکی دنیا پاک خواهی زیست و به پاداش خواهی رسید؟ اتش سوزان تو را خواهد سوزاند. اکنون ادمی مغلوب خواسته های پدرش پدر بزرگی که زیستن را نصیب وی نمود! سر رشته ی افکارات پنهان کابوسهای بی معنی ازار دهنده نگاه های عمیق به ستارگان اسمان و ارزوی غیر ممکن پرواز برق اصلحه ی مگنوم ۴۴ نقره ای بنگ......... متلاشی شدن همه ی افکارات و سقوط به اعماق تاریکی محیطی اشنا در اوج تنهایی قدم زدن خیابان بارش برف بارش باران خیابان خالی از بشر زمینی احساس ماورائ زمین گسستن زنجیر پرواز......... پرواز......... |
|
و انگاه که مسیح به نام فرزند خدا متولد شد دستوری رسید که از این پس نوزادان ادمی در رنج و عذاب خواهند بود چرا که تنهایی دردی است بزرگ و خداونی نتوانست پروردگاری داشته باشد که وی را زوج افریندو عذاب تنهایی برای نعمتی به اسم زوج افرده شدن است
a) نوزادی با بیماری فلج مغزی متولد شد توانایی تعادل در اندامهای خود را ندارد. توانایی حرف زدن ندارد.قدرتی برای ابراز احساسات ندارد.اما احساس دارد و درونش سرشار از احساس درک نسبت به محیط اطرافش.نوزادی حاصل هوس های دو زوج خوشبخت به نام پدر و مادر.پدر و مادر خسته از ارزش و اهمیت دادن به فرزند رنجور از تر خشک کردن فرزند خود که زمانی قبل از تولدش تنها به لذت جسم عریان یکدیگر می اندیشیدند. اما به خداوند قسم که این فرزند قدرت دیدن دارد. در وجودش عشق دارد .اما چرا باید یک چنین فرزندی به دنیا اید که حسرت پا زدن به توپ چهل تیکه ی توی کوچه داشته باشد؟چرا باید فرزند مایه ی تمسخر یه مشت توله ی دماغو ادمی باشه که تو نازو نعمت و کادو های کیلویی بابا ننه شون بزرگ میشن؟و در اخر نوزاد افلیج دنیا ی کثیف اشوب و نفرت و خیانت و سرشار از تمسخر رو ترک میکنه......... b) پدرم و مادر عزیزم برای وحشیگریها و دعواهای ناتمامتون ممنونم.از این که مرا نا خواسته به دنیای پر از کثافات اوردید ممنونم از نوازشهای عاشقانتون که جای نوازشهای پر محبتتون هفته ها روی تنم میماند ممنونم اکنون از خدایتان ممنونم که شما را افریداما رضالت های شما تنها به اصلحه ی کالیبر ۴۴ پاسخ خواهند داد و دادگاه عدالت الهی را در اینجا و به دست خودم اجرا خواهم کرد. بنگ........!اه پدرم پدر مهربانم لرزیدن دست ها و پاهایت چقر لذتبخش است و من به یاد نوازشهای پدر گونه ات که تنها به سود من بود نظاره گر بی جان شدن اندامت هستم.فریادهایت کجا هستند؟جذبه ی مردانگیت با نگاههای خشمگینت کجا هستند؟دستان پر قدرتت حالا حتی جرات تکان دادن یه انگشت را هم ندارند.زندگی زیباست اما تو اکنون به درک واصل شدی......! مادرم فرشته ی زیبای اسمانی داروهایت را خورده ای ؟ چه غذایی برایم پخته ای که من نظاره گر منت هایت بر سر حکم مادر بودنت نسبت به من بر سرم میگذاریباشم؟کلیک......... چرا ترسیده ای؟ فریادهایت حاکی بر کلفتی کردنت کجا هستن؟ ایا برای به دنیا امدنم هم برای پدر کلفتی میکردی یا با علاقه بود؟چرا عقب میروی.چرا میلرزی؟چرا دیگر جرات نداری به خواطر کثیف بودن دستهایم مرا کتک بزنی؟سرم داد نمیکشی؟ حالا چسبیدی به دیوار بنگ........!؟ اه مادرم مادر مهربانم چرا زیبا یی صورتت قابل رویت نیست؟چرا دیگر نمیتوانی بر روی پاهایت بایستی؟بی تربیت رو زمین ولو شدی و داری هم خودتو کثیف میکنی هم زمینو؟ مگه من حمالم که تو کثافت کاری کنی من تمیزت کنم؟ برادر و خواهر کوچولو شما رو به زور اوردن اینجا این دنیا کثیف و پر از بدبختی و درد و رنج.خیانت و نامردی توش موج میزنه.دوست دارید پیش بابا و مامان باشید؟ دوست دارید تو دنیایی باشید که کشتن توش گناه نیست؟موتد مخدر و هوس و مشروبات توش حرام نیست و همه ازاده؟ بنگ.......؟!بنگ........؟! خدایتان بیامرزد. دراز بکش رو زمین و اصلحتو بنداز! بازداشتی..... بنگ ........ بنگ .......... بنگ......... زنگی تو را با تمام کثافتهای اجباریت ترک میکنم.چرا که اعتقادی ندارم اما جهنم اگر باشدبرای من لذت بخش خواهد بود خداوندا میدانم که هیچ اعتقادی به تو ندارم اما................ مرگ جانی ساعت ۴ ظهر توسط ماموران دولتی به ضرب ۵۰ گلوله ببریدش نیازی به مراسم تدفین نداره! |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و اکنون خسته از حظور طائنم.... زیستن را تلقین میکنم. بی هیچ امیدی به عشق به زندگی و تنها با امید مرگ زیستن را تجربه میکنم خطر ها را لمس میکنم و لذت میبرم.همانند دیوانه ای که تنها دلیل برای کارهای احمقانه اش دیوانگی اوست. تاریکی را دوست دارم. مشکوک به انسانیت و عدالت بشر و مشکوک به موجودیت بشر بی محتوا و وحشی که تنها از روی عقل میکشد نه غریضه! مینویسم.......مینویسم. تا روزی که مرگ.ارزوی دیرینه ام . بزرگترین هدیه ی زندگیم مرا از سیستمم جدا کند. اکنون مینویسم و باز مینویسم..........
|
| نوشته های پیشین |
|
86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 |
| پیوندها |
|
(((silent graveyard))) اناهیتا the wall جادوی چشات faress nasa نارنجستان l.s.d سکوت مرگبار doomedlover |
|
RSS
|